هرگز نمی‌توانم گرمی دستان تو را در دستانم فراموش کنم. دلم می‌خواهد هر روز و هر شب آن را حس کنم.

چه گویمت؟
که تو خود با خبر ز حال منی
چو جان نهان شده در جسم پرملال منی..

فاجعه ی زندگی من این است که
یکبار زندگی را مثل زهر نوشیده ام و گذشته ام
و اکنون که به اندیشیدن بدان بازگشته ام، 
احساس می‌کنم همان جام زهر را
بی نهایت بار از نو و از نو می نوشم و می‌نوشم...


من از زمانی که قلب خود را گم کرده است میترسم

من از تصویر بیهودگی این همه دست

و از تجسم بیگانگی این همه صورت میترسم

من مثل دانش آموزی

که درس هندسه اش را

دیوانه وار دوست می دارد تنها هستم

و فکر میکنم...

و فکر میکنم...

و فکر میکنم...

و قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است

و ذهن باغچه دارد آرام آرام

از خاطرات سبز تهی میشود.