من تورا در تو جستجو کردم

هرگز نمیتوانم گرمی دستان تو را در دستانم فراموش کنم. دلم میخواهد هر روز و هر شب آن را حس کنم.

چه گویمت؟
که تو خود با خبر ز حال منی
چو جان نهان شده در جسم پرملال منی..

فاجعه ی زندگی من این است که
یکبار زندگی را مثل زهر نوشیده ام و گذشته ام
و اکنون که به اندیشیدن بدان بازگشته ام،
احساس میکنم همان جام زهر را
بی نهایت بار از نو و از نو می نوشم و مینوشم...

من از زمانی که قلب خود را گم کرده است میترسم
من از تصویر بیهودگی این همه دست
و از تجسم بیگانگی این همه صورت میترسم
من مثل دانش آموزی
که درس هندسه اش را
دیوانه وار دوست می دارد تنها هستم
و فکر میکنم...
و فکر میکنم...
و فکر میکنم...
و قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است
و ذهن باغچه دارد آرام آرام
از خاطرات سبز تهی میشود.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم فروردین ۱۳۹۹ ساعت 12:53 توسط ---
|
من هنوزم یواشکی خواب تورا میبینم